تبليغاتX
دخترای شیطون بلای شهمیرزادی
اینم یه آپ مخصوص روز تعطیل

اول سه تا کلیپ خیلی باحال(نبینین ضرر کردین)

happy three friends    اونایی که ناز نازین حتما نگاه کنن

یاد بگیر که به دوستت نخندی 

اینم یه دونه عقشولانه مخصوص روز اسپندر مذگان 

اینم ببینید باحالهای خدا نسل مزاحم هارو از رو زمین بر داره

 


یه دسته از آف های خودم:

شرکت سوني سريعترين دوربين دنيا را ساخت .. اين دوربين مي تواند از خانومها در لحظه اي كه دهانشان بسته است عكس بگيرد

 deghat kardi hame chizaye khob khanuman!mesle: khorshid khanoom ,mahtab khanoom,parvaneh khanoom.ama hame chizaye bad agha hastan:agha dozde,agha gave, agha gorge!!?آیا حقیقت جز اینست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دعاي يك زن موفق: خدايا، از تو خردمندي مي‌خواهم تا همسرم را درك كنم، عشق مي‌خواهم تا او را ببخشم، بردباري مي‌خواهم تا شرايطش را بپذيرم، زيرا اگر از تو قدرت بخواهم، او را آنقدر مي‌زنم تا بميرد

  جرج بوش و تني بلر سرگرم گفتگو بودند. يک نفر کنارشان نشست و پرسيد که داريد راجع به چه موضوعي حرف مي زنيد. جورج بوش گفت:« ما داريم جنگ جهاني سوم را طراحي مي کنيم و قصد داريم پانزده ميليون مسلمان و يک دندانپزشک را بکشيم» مرد پرسيد:« براي چي مي خواهيد يک دندانپزشک را بکشيد؟» جورج بوش روي شانه بلر زد و گفت:« ديدي گفتم هيچکس راجع به کشتن پانزده ميليون مسلمان سوال نخواهد کرد

رشتيه و آبادانيه رو داشتن اعدام ميگردن رشتيه مثل بيد ميلرزيد . آبادانيه با خونسرديه تمام نگاهي کرد به رشتيه و گفت: کا مگه بار اولته

بيا به زندگي نگاه کنيم. به عشق. به زيبايي. به دريا. به بهشت. به جهنم. به درک. به من چه. به تو چه. من نبودم. نه من نازي و طلاق نميدم

یه دختر خوب یواشکی دست تو جیب باباش نمیکنه یه دختر خوب به خاطر اینکه بهش گفتن بی ادب گریه نمی کنه یه دختر خوب جو نمیگیرتش و زود خودشو مثل بنگاهها به نمایش نمیزاره یه دختر خوب دستمال دماغ باباشو برنمی داره بندازه رو سرش مثل روسری یه دختر خوب عقده هاش رو با فرار از خونه خالی نمی کنه یه دختر خوب با همسایشون که خوشگل تره لج نمیشه یه دختر خوب به خاطر پوست و رنگ بدنش که پر از جوش و ککه باباشو انقدر تو خرج نمی ندازه (نتیجه ی اخلاقی : سارا یه دختر خیلی خوبه)

تركه نصف شب ميره دزدي صاحب‌خونه پا ميشه ميگه كيه؟ تركه ميگه هيچكي، گربست بع بع ... !

اصفهانیه به بچش ميگه برو دو تا نون از خونه همسايه بگير . بچه ميره و برميگرده ميگه نون ندادند.باباهه ميگه : چه همسايه خسيس هست برو از تو يخچال خودمون بيار

خوب دیه اینم از آف های بی مزه ی من

 


این روزها فهمیدم با یه جو اراده و بر نامه ریزی می شه زندگی رو همون جوری راست و ریس کرد که دوس داری.....شما هم اگه مثل من هستید کافیه امتحان کنین

دیگه این که خیلی ازتون شاکیم من دو روز نبودم .......وقتی می آم فقط ۱۶ تا کامنت

اصلا زوره هر کی می آد اینجا باید ۲تا نظر بده

 

+ نوشته شده توسط در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 و ساعت 13:43 |
 

 * زندگی در گذر سالهایش لحظه ای هم به کسی نمی اندیشد پس تو چگونه در گذر ثانیه هایش غرق شدی؟

این عکس دیدم خیلی خوشگله از وبلاگ  مهسا ی عزیز  برش داشتم(نه نه .........من دستم کج نی)

یه شب مهتاب .ماه می آد تو خواب...........

                                              منو می بره کوچه به کوچه ..........باغ انگوری .باغ آلوچه

دره به دره ........صحرا به صحرا.............

                                              اونجا که شبا پشت بیشه ها...............

یه پری می آد ترسونو لرزون ........

                                             پاشو می ذاره تو آب چشمه ...............شونه می کنه موی پریشون

 

یه شب مهتاب ماه می آد تو خواب منو می بره ته اون دره

                                              اونجا که شبا یکه و تنها تک درخت بید .........شادو پر امید.......

می کنه به ناز...............دستشو دراز...........

                                                که یه ستاره بچیکه مث یه چیکه بارون.....

به جای میوه اش سر یه شاخه اش بشه آویزون

 

یه شب مهتاب .ماه می آد تو خواب .

                                                 منو می بره از توی زندون مثل شب پره با خودش بیرون

می بره اونجا که شب سیاه تا دم سحر ..........

                                        شهیدای شهر با فانوس خون جار می کشن............توخیابونا ...سرمیدونا

                      عمو یادگار ........مرد کینه دار .مستی یا هوشیار .........خوابی یا بیدار

مستیم و هوشیار شهیدای شهر ........خوابیمو بیدار شهیدای شهر

آخرش یه شب ماه می آد بیرون از سر اون کوه. بالای دره .روی این میدون .....ماه می شه خندون

                                       یه شب ماه می آد..............


من عاشق صدای فرهادم .........این ترانه هم که شاهکارشه.پیانو غوغا می کنه .حالت حماسی ترانه یه جور آرامش برای فکر کردن به آدم میده


راستی من رو پست قیلی (یعنی همین جا)یه مسابقه گذاشته بودم:راجع به مراحل عرفان ...........مرسی که جمیعا تحویل گرفتینولی بازم مرام  مسعود بزرگ (به منظور احترام از به کار بردن مسعود گندهه خوداری می کنیم)ایشون تک برنده ی وبلاگ ما هستن .این پستم هدیه می کنم به این دوست خوبم

فداتون

یا حق

+ نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 و ساعت 2:0 |
یا الله

سیلااااااااام

خوفید؟

منم خوبم .اقا بچه ها هم خوبن سیلااام می رسونن

همون طورکه دیدید امروز روز تولد وبلاگه(البته من این عکس رو برای تولد قبول ندارم آخه دختره داره پسره رو بوس می کنه) که متاسفانه با روز تولد وبلاگ   shboys   یکی شدهخوب من اول یه مطلب دراماتیک رو انتخاب کرده بودم ولی بعد از اینکه نوشتم گم و گور شدوبنده ناکام ماندمراجع به زندگی وبلاگ تو این یه سال بود

این shboys ها ام از صبح تاحالا شونصد بار آپ کردن این در حالیه که دیروز به ما گفتن می خوان تعطیل کنن

این بار می خوام راجع به تفاوت های ساعت های درسی و زنگهای تفریح بین دو کلاس سوم تجربی و سوم ریاضی دبیرستان فرزانگان تعریف کنم:

مراسم صبحگاه سر صف سوم تجربی:

نصف بچه ها نیستن (از جمله خودم)بعد که کم کم همه اومدن شروع می کنن به موج مکزیکی رفتن..آخه اونجا همه جمعن تو یه خط. خیلی حال می ده

مراسم صبحگاه سر صف سوم ریاضی :

دست همشون کتابه و دارن از هم رفع اشکال می کنن

زنگ اول سر کلاس سوم تجربی:

همه دارن حرف می زنن..بعد که معلم شروع به درس دادن می کنه و کسی حرف نمی زنه کاغذهای حاوی اطلاعات سری از این سمت به اون سمت پرتاب می شه

زنگ اول سر کلاس سوم ریاضی:

سکوت محض و مثلا نگین(خرخون کلاس)داره از معلم فیزیک می پرسه که خانوم ببخشید چرا در ترازوی پیچشی.کولن زاویه ی میله با صفحه رو ۹۰ درجه در نظر گرفت

زنگ تفریح اول در کلاس سوم تجربی:

نصف بچه ها رفتن تو صف بوفه ی مدرسه کتک کاری می کنن.....نصف باقی در کلاس کنسرت اجرا می کنن:یکی(بهش می گیم :لی لی حنجره طلا) داره آهنگ جواد :سر زنگ هندسه می گم این درسا بسه رو می خونه .یکی رو میز ضرب گرفته و ۲ یا ۳نفرم دارن  انواع و اقسام حرکات موزون رو اجرا می کنن.یکی هم لباس یکی دیگه رو پوشیده و fashion می ره

زنگ تفریح اول در کلاس سوم ریاضی:

نصف بچه ها دنبال معلم از کلاس می رن بیرون تا رفع اشکال کنن یا نمره بگیرن.نصف بقیه تو کلاس دارن تست تاریخ می زنن

زنگ دوم سر کلاس سوم تجربی:

معلم داره خودشو حلق آویز می کنهبچه ها اسم فامیل بازی می کنن ....یه عده هم نخودچی خورون راه انداختن و آدامس باد می کنن

زنگ دوم سر کلاس سوم ریاضی:

معلم از سوال های بچه ها گه گیجه گرفته

زنگ تفریح دوم در کلاس سوم تجربی:

نصف بچه ها دارن ساندویچ یه بدبختو صد تیکه می کنن تا بین خودشون تقسیم کنن....نصف بقیه مشغول تماشای یه نمایشند :یکی رفته پای تخته و داره ادای یه معلم بدبختو در می آره(این وسط در آوردن ادای آفای جانه معلم فیزیک از همه ملس تره)

زنگ تفریح دوم در کلاس سوم ریاضی:

یکی از بچه ها رفته پای تخته ولی داره تست المپیاد تاریخ  سال ۸۵ رو حل می کنه

زنگ سوم در کلاس سوم تجربی:

فقط نصف بچه ها سر کلاسن. که دارن دوز بازی می کنن..نصف بقیه رو می تونی در مکانهایی مثل کافی نت(با همراه گرام).کافی شاپ .........یا خونه پیدا کنی

زنگ سوم در کلاس سوم ریاضی:

نصف بچه ها سر کلاسن که دارن واسه امتحان دو هفته ی بعد می خونن......نصف بقیه رو می تونی در مکانهایی مثل کتابخونه یا آزمایشگاه مدرسه پیدا کنی

تازه  با این حال می دونی بچه هامون چی می گن؟

می گن آخرشم ما دانشگاه قبول می شیمو این ریاضیا باید برن خونه  شوهراعتماد به نفس به این می گن

واقعا این آپ هیچ ربطی به روز تولد نداشت ...ولی حالا دیه

با اجزه

یا حق

 

+ نوشته شده توسط در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت 20:54 |
سلااااااااااااااااااااام

اصلا از شما خوشم نمی آد ....اصلا این وبلاگو دوست ندارم.....اصلا هم حال خوشی ندارم .......ولی آپ می کنم (در ضمن من اصلا آدم خالی بندی نیستم)

امروز یاد یه خاطره افتادم.می نویسم .شما هم خواستین بخونین .نخواستین هم به درک .نخونین .ولی در هرحال تیز می پری نظر می دی و می گی که هم خودم باحالم هم وبلاگم(کی گفته من کمبود توجه دارم؟)

سال قبل(دوم دبیرستان)از طرف مدرسه مارو بردن تشریح جسد (با تو نبودم یه جسد دیگه رو گفتم)

همون کالبد شکافی

من و دوستم (مرجان)اولین کسایی بودیم که رفتیم تو اتاق تشریح دانشگاه .واااااااااااااای یه آن آدم احساس می کرد خون به مغزش نمی رسه.هشت تا جسد رو تخت ها بود که روی همه شون ملافه ی سفید کشیده بودن.بوی گند فرمالین بیشتر حالتو به هم می زد.ولی بعدش از اون همه ترسی که بچه سومی ها می گفتن  .....فقط حس کنجکاوی واسم باقی موند

دور اولین تخت جمع شدیم .منتظر دکترجکول (که استاد دانشگاه بود) بودیم.ایشون only for usاز تهران اومده بود .

انتظارها به پایان رسید و ایشون ملافه رو از رو جسد کنار زد......................که کاش نمی زد .لامسب معلوم نبود جسد انسانه یا ماموت ماقبل تاریخ.هی نگاه می کردم بلکن سر و پای جسدو از هم تشخیص بدم.سرشو که گویا آدم خوارا به یغما برده بودن.قلبم نداشت.بی عاطفه ها از خودشون که مایه نمی ذارن .قلب این جسد زبون بسه رو داده بودن به جسد کناری

معلممون هم هی خودشو می زد که: خانم ها وقتی آقای دکتر دارن توضیح می دن .شما (یعنی بچه های بابولی دوم تجربی)خفه شید و هی کرم نریزین .ولی بنده به شخصه پاهام کهیر زد از بس جلوی خودمو گرفتم که ملافه ی جسد کناری رو نزنم کنار

خلاصه سخنان گوهر بار جناب دکتر تموم شد و ایشون رفتن که به قرار بعدی برسن .مسئول اتاق هم دنبال دکتر رفت بیرون .ما موندیم با هشت تا جسد ویه عالمه کرم واسه ریختن

این جارو پسرای بی جنبه نخونن........بچه ها رفته بودن سراغ جسد کناری .............اما همه شون می ترسیدن ملافه رو کنار بزنن........یکیشون که انگشت کوچیکه اش هر جا می خورد ۲بار ضد عفونی می کرد.........خلاصه آبجی ساراتون رفت جلو ملافه رو زد کنار(می دونم الان می خوای مدال شجاعت بهم بدی)

این یکی واقعا وضعش ناجور بود.ولی حداقل کمتر به جگر زلیخا شباهت داشت........نصف پوست سرشو کنده بودن........نصف دیگه اش هنوز رو جمجمه اش چسبیده بود .(تازه اون موقع شبیه تو شده بود)از هر عضو بدن ام دوبله داشت (دو تا قلب .....دوتا کبد...........)

ملافه ی یکی یکی جسدها رو کنار زدم .از اون به بعد یه لقب جدیدم پیدا کردم:::::::::::::::سارا عزرائیل(چه میدونم املاش چه جوریه)

اون جسدها مربوط به هفت سال پیش بود .آخه مثل اینکه از چندسال پیش  دیگه تشریح جسدو جایز نمی دونن(کاش هفت سال پیش با شما آشنا می شدم.اونجوری لااقل یه سودی به حال جامعه داشتین)اکثر جسدهاهم مربوط به خلافکارهای محکوم به اعدام بودن که فک و فامیلی نداشتن(چندتاشون افغانی بودن)

اون جا بود که آدم به نیرنگهای این دنیای غدارو فریفتگارو بوقلمون صفت پی می برد 

اونجا یه اتاق جانبی داشت .انقده باحال بود .از زمین تا سقف پر استخوون انسان بود.از جمجمه گرفته تا استخوون انگشت کوچیکه ی شست پا

از اتاق کالبد شکافی که بیرون اومدیم.به چندتا دختر دانشجو برخوردیم .....اومده بودند پاچه خواری واسه نمره...هی اون وسطها به ما می گفتن که یه وقت خر نشین مثل ما پزشکی بخونین(گویا روی ما خنگ و خلها خیلی حساب کرده بودند)گفتن یا دندون بخونین یا داروسازی(مثل من)

خب راست میگن دیگه ..........من  جونم بالا اومد تو این زندون(مدرسه)۱۲سال درس خوندم ..........بعد با بد بختی بخونم پزشکی قبول شم اون وقت برم ۷سال دیگه بخونم که بشم یه پزشک عمومی که هیچ خری آدم حسابم نکنه .پس باید بخونم واسه تخصص (آیا قبول بشم یا نشم)بعد ۲سال دیگه تخصص بخونم .تازه می شم متخصص که.........باید ۲سال دیگه بخونم واسه فوق(تازه اگه قبول شم)بعد ۲سالم طرح بگذرونم تو روستای حسن آباد گورستون چال:::::::::::::سرجمع امیدوارانه نگاه کنی می شه ۱۳سال درس خوندن =یعنی بدبختی.............خب اونوقت کی شوهر کنم؟

به همین دلیل هم بنده عرصه رو برای آرزومندان پزشکی خالی کردم.وبا وجود هوش سرشارم به داروسازی بسنده کردم

ییهو میرم۶سال می خونم می شم دکتر دارو ساز

خوب بچه ها از رویا می آیم بیرون .خوب نیست آدم تو تخیل زندگی کنه

همین دیگه .

مسابقه:دیدم تو همه ی وبلاگها مسابقه میذارن ..منم گفتم کم نیارم:::::::::::اما مسابقه ی من خیلی راحته:::::::::::::هر کی کامنت(نظر)بیشتری بذاره برنده است.جایزه تونم ...............نمی گم تو پست بعدی سورپرایز شید

برو بچه ........شب پیش مامانت بخواب .به مامانتم بگو تمهیدات لازم رو جهت عوض کردن ملافه خیس شما  در نصفه شب فراهم کنه

برم دیه .........بچه ام رو اجاقه

می دونم دوسم دارید

یا حق

خدا در دل سودازدگان است ....بجویید

                                                                   مجویید زمین را و مپویید سما را

                                             (از طرف طرح خارج سازی وبلاگها از بیهودگی محض)

پ.ن:لیست پیوندهام خیلی بلند بالا شده .می خوام هر کسی رو که لینک کردم و لینک نکرده حذف کنم..........پس بشتابید


والله چی بگم.............

ما یه مسابقه گذاشتیم...........نمی دونستیم دوستای تا این حد بامرامم پیدا می شن فدای هردوشون .........

یعنی.........

 دوست عزیزم:   خانم  دلشکسته با وبلاگ توپی به همین نام  و مهسا خانومی گل  با وبلاگ مامانش   حالی به حولی

جایزه...........من می خواستم به عنوان جایزه عکس همین جسدی رو که تشریح کردیم بذارم واسه جایزه ..اما گفتم شاید بعضی ها قلبشون ضعیف باشهحالا اونم بعدا ان شاالله

حالا یه چیز بهتر می ذارم ..............عکس از محصولات شهمیرزاد.وای........ جمع کن آب دهنو بچه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دودره شده از وبلاگ  پسران شهمیرزادی 

این از عکساشون .........ان شاالله شهمیرزاد که اومدین به جای عکس خودشونو جایزه می دم

ببخشید دیه مهسا جون و دلشکسته ی عزیز ...دوستون دارم

این متن تقریبا مینی مالیستی هم تقدیم به همه ی دوستام .مخصوصا برنده های مسابقه:

 

خدا...

 

ساکي کوچولو از چند وقت بعد از تولد برادرش پا را تو يک کفش کرده بود که با او تنها باشد. پدر و مادرش زير بار نميرفتند؛ چون ميترسيدند او هم مثل بيشتر دخترهاي چهار پنج ساله حسودي اش بشود و بلايي سر بچه بياورد. منتها او هيچ نشانه اي از حسادت از خودش بروز نميداد و با برادرش خيلي مهربان بود. دستبردار هم نبود و هر روز که ميگذشت، بيشتر اصرارميکرد. عاقبت پدرو مادرش کوتاه آمدند و گذاشتند چند دقيقه با بچه تنها بماند. ساکي با خوشحالي رفت توي اتاق نوزاد و در را بست. لاي در کمي بازمانده بود و پدر و مادر کنجکاو ميتوانستند او را ببينند. ساکي آهسته رفت طرف نوزاد، صورتش را چسباند به صورت او و پچپچ کرد:«ني ني جون، به من بگو خدا چه جوريه. من داره يادم ميره.»

 

 

خیلی ناز بود نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟/اینو از وبلاگ    نوترون   گرفتم .وبلاگ مشترک بهاره و خودم .البته بیشتر زحمتش پای بهاره ی عزیزهبا این وبلاگ متفاوته و.........عالیه .حتما ببینید

 

+ نوشته شده توسط در سه شنبه دهم بهمن 1385 و ساعت 1:35 |