سلااااااااااااااااااااام
اصلا از شما خوشم نمی آد ....اصلا این وبلاگو دوست ندارم.....اصلا هم حال خوشی ندارم .......ولی آپ می کنم (در ضمن من اصلا آدم خالی بندی نیستم
)
امروز یاد یه خاطره افتادم.می نویسم .شما هم خواستین بخونین .نخواستین هم به درک .نخونین .ولی در هرحال تیز می پری نظر می دی و می گی که هم خودم باحالم هم وبلاگم(کی گفته من کمبود توجه دارم؟

)
سال قبل(دوم دبیرستان)از طرف مدرسه مارو بردن تشریح جسد (با تو نبودم یه جسد دیگه رو گفتم)
همون کالبد شکافی
من و دوستم (مرجان)اولین کسایی بودیم که رفتیم تو اتاق تشریح دانشگاه .واااااااااااااای یه آن آدم احساس می کرد خون به مغزش نمی رسه.هشت تا جسد رو تخت ها بود که روی همه شون ملافه ی سفید کشیده بودن.بوی گند فرمالین بیشتر حالتو به هم می زد.ولی بعدش از اون همه ترسی که بچه سومی ها می گفتن .....فقط حس کنجکاوی واسم باقی موند
دور اولین تخت جمع شدیم .منتظر دکترجکول (که استاد دانشگاه بود) بودیم.ایشون only for usا
ز تهران اومده بود .
انتظارها به پایان رسید و ایشون ملافه رو از رو جسد کنار زد
......................که کاش نمی زد .لامسب معلوم نبود جسد انسانه یا ماموت ماقبل تاریخ.
هی نگاه می کردم بلکن سر و پای جسدو از هم تشخیص بدم.سرشو که گویا آدم خوارا به یغما برده بودن.قلبم نداشت.بی عاطفه ها از خودشون که مایه نمی ذارن .قلب این جسد زبون بسه رو داده بودن به جسد کناری

معلممون هم هی خودشو می زد که: خانم ها وقتی آقای دکتر دارن توضیح می دن .شما (یعنی بچه های بابولی دوم تجربی)خفه شید و هی کرم نریزین .ولی بنده به شخصه پاهام کهیر زد از بس جلوی خودمو گرفتم که ملافه ی جسد کناری رو نزنم کنار
خلاصه سخنان گوهر بار جناب دکتر تموم شد و ایشون رفتن که به قرار بعدی برسن .مسئول اتاق هم دنبال دکتر رفت بیرون .ما موندیم با هشت تا جسد ویه عالمه کرم واسه ریختن

این جارو پسرای بی جنبه نخونن........بچه ها رفته بودن سراغ جسد کناری .............اما همه شون می ترسیدن ملافه رو کنار بزنن........یکیشون که انگشت کوچیکه اش هر جا می خورد ۲بار ضد عفونی می کرد.........خلاصه آبجی ساراتون رفت جلو ملافه رو زد کنار(می دونم الان می خوای مدال شجاعت بهم بدی
)
این یکی واقعا وضعش ناجور بود.ولی حداقل کمتر به جگر زلیخا شباهت داشت........نصف پوست سرشو کنده بودن........نصف دیگه اش هنوز رو جمجمه اش چسبیده بود .(تازه اون موقع شبیه تو شده بود
)از هر عضو بدن ام دوبله داشت (دو تا قلب .....دوتا کبد...........)
ملافه ی یکی یکی جسدها رو کنار زدم .از اون به بعد یه لقب جدیدم پیدا کردم:::::::::::::::سارا عزرائیل(چه میدونم املاش چه جوریه)
اون جسدها مربوط به هفت سال پیش بود .آخه مثل اینکه از چندسال پیش دیگه تشریح جسدو جایز نمی دونن(کاش هفت سال پیش با شما آشنا می شدم.اونجوری لااقل یه سودی به حال جامعه داشتین
)اکثر جسدهاهم مربوط به خلافکارهای محکوم به اعدام بودن که فک و فامیلی نداشتن(چندتاشون افغانی بودن)
اون جا بود که آدم به نیرنگهای این دنیای غدارو فریفتگارو بوقلمون صفت پی می برد
اونجا یه اتاق جانبی داشت .انقده باحال بود
.از زمین تا سقف پر استخوون انسان بود.از جمجمه گرفته تا استخوون انگشت کوچیکه ی شست پا
از اتاق کالبد شکافی که بیرون اومدیم.به چندتا دختر دانشجو برخوردیم .....اومده بودند پاچه خواری واسه نمره...هی اون وسطها به ما می گفتن که یه وقت خر نشین مثل ما پزشکی بخونین(گویا روی ما خنگ و خلها خیلی حساب کرده بودند)گفتن یا دندون بخونین یا داروسازی(مثل من)
خب راست میگن دیگه ..........من جونم بالا اومد تو این زندون(مدرسه)۱۲سال درس خوندم ..........بعد با بد بختی بخونم پزشکی قبول شم اون وقت برم ۷سال دیگه بخونم که بشم یه پزشک عمومی که هیچ خری آدم حسابم نکنه .پس باید بخونم واسه تخصص (آیا قبول بشم یا نشم)بعد ۲سال دیگه تخصص بخونم .تازه می شم متخصص که.........باید ۲سال دیگه بخونم واسه فوق(تازه اگه قبول شم)بعد ۲سالم طرح بگذرونم تو روستای حسن آباد گورستون چال:::::::::::::سرجمع امیدوارانه نگاه کنی می شه ۱۳سال درس خوندن =یعنی بدبختی.............خب اونوقت کی شوهر کنم؟

به همین دلیل هم بنده عرصه رو برای آرزومندان پزشکی خالی کردم.وبا وجود هوش سرشارم به داروسازی بسنده کردم

ییهو میرم۶سال می خونم می شم دکتر دارو ساز
خوب بچه ها از رویا می آیم بیرون .خوب نیست آدم تو تخیل زندگی کنه
همین دیگه .
مسابقه:دیدم تو همه ی وبلاگها مسابقه میذارن ..منم گفتم کم نیارم:::::::::::اما مسابقه ی من خیلی راحته:::::::::::::هر کی کامنت(نظر)بیشتری بذاره برنده است


.جایزه تونم ...............نمی گم تو پست بعدی سورپرایز شید
برو بچه ........شب پیش مامانت بخواب .به مامانتم بگو تمهیدات لازم رو جهت عوض کردن ملافه خیس شما در نصفه شب فراهم کنه
برم دیه .........بچه ام رو اجاقه 


می دونم دوسم دارید
یا حق
خدا در دل سودازدگان است ....بجویید
مجویید زمین را و مپویید سما را
(از طرف طرح خارج سازی وبلاگها از بیهودگی محض)
پ.ن:لیست پیوندهام خیلی بلند بالا شده .می خوام هر کسی رو که لینک کردم و لینک نکرده حذف کنم..........پس بشتابید
والله چی بگم.............
ما یه مسابقه گذاشتیم...........نمی دونستیم دوستای تا این حد بامرامم پیدا می شن 
فدای هردوشون .........
یعنی.........
دوست عزیزم: خانم دلشکسته با وبلاگ توپی به همین نام و مهسا خانومی گل با وبلاگ مامانش حالی به حولی
جایزه...........من می خواستم به عنوان جایزه عکس همین جسدی رو که تشریح کردیم بذارم واسه جایزه ..اما گفتم شاید بعضی ها قلبشون ضعیف باشه
حالا اونم بعدا ان شاالله
حالا یه چیز بهتر می ذارم ..............عکس از محصولات شهمیرزاد.وای........ جمع کن آب دهنو بچه
دودره شده از وبلاگ پسران شهمیرزادی
این از عکساشون .........ان شاالله شهمیرزاد که اومدین به جای عکس خودشونو جایزه می دم

ببخشید دیه مهسا جون و دلشکسته ی عزیز ...دوستون دارم
این متن تقریبا مینی مالیستی هم تقدیم به همه ی دوستام .مخصوصا برنده های مسابقه:
خدا...
ساکي کوچولو از چند وقت بعد از تولد برادرش پا را تو يک کفش کرده بود که با او تنها باشد. پدر و مادرش زير بار نميرفتند؛ چون ميترسيدند او هم مثل بيشتر دخترهاي چهار پنج ساله حسودي اش بشود و بلايي سر بچه بياورد. منتها او هيچ نشانه اي از حسادت از خودش بروز نميداد و با برادرش خيلي مهربان بود. دستبردار هم نبود و هر روز که ميگذشت، بيشتر اصرارميکرد. عاقبت پدرو مادرش کوتاه آمدند و گذاشتند چند دقيقه با بچه تنها بماند. ساکي با خوشحالي رفت توي اتاق نوزاد و در را بست. لاي در کمي بازمانده بود و پدر و مادر کنجکاو ميتوانستند او را ببينند. ساکي آهسته رفت طرف نوزاد، صورتش را چسباند به صورت او و پچپچ کرد:«ني ني جون، به من بگو خدا چه جوريه. من داره يادم ميره.»
خیلی ناز بود نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟/اینو از وبلاگ نوترون گرفتم .وبلاگ مشترک بهاره و خودم .البته بیشتر زحمتش پای بهاره ی عزیزه
با این وبلاگ متفاوته و.........عالیه .حتما ببینید
+ نوشته شده توسط در سه شنبه دهم بهمن 1385 و ساعت
1:35 |